ماه بهمن... ماه تولد پسرم (1389)

مدتهاست که به اینجا سر نزدم و کلی حرف براتون دارم. دلم برای تک تک دوستان تنگ شده. دلم برای آپ کردن اینجا تنگ شده...چه کنم که این مدت کلی سرم شلوغ بود و نتونستم بیام...

من کارشناسی  ارشد مدیریت IT قبول شدم و الان دانشجوی ترم دوم اون هستم. ترمی که گذشت خیلی خیلی فشرده بود و منم سه روز آخر هفته در حال رفت و آمد به تهران بودم. روزهای سختی بود و در تمام این مدت اکثر روزها و شبها پارسا رو نمی دیدم.... خدا رو شکر که به خوبی و خوشی تموم شد. امیدوارم این ترم به سختی ترم گذشته نباشه.

الان هم تولد گل پسری منو به اینجا کشونده.

پسرم دیگه بزرگ شده و برای خودش مردی شده. مدتهاست که دیگه پمپرز رو گذاشتیم کنار.

از آبان ماه می ره مهد کودک و خیلی خیلی هم به اونجا اخت شده. طوریکه صبحها با ذوق و شوق بیدار می شه  و با میاد بیرون.

دیگه مثل آدم بزرگا حرف می زنه و خیلی کم پیش می آد کلمه یا جمله ای رو کودکانه و یا اشتباه بگه.

البته چند روز پیش می گفت: بابا مبجور شد که بره اداره؟

عاشق ماشینه و ما هم با خریدن CD های شهر ماشینها ... شهر اتوبوسها و شهر قطارها به این علاقه دامن زدیم. بطوریکه الان تمامی اصطلاحات ماشین ها رو بلده.

 در ضمن عاشق داداش سیا و برادران نیروی انتظامی هستش.

 عاشق سریال قهوه تلخه و یکی از طرفداران پروپا قرص این فیلم هستش.

 دیگه اینکه کلی شعر و کلمات لاتین بلد شده و اینقدر علاقمنده که گاهی شبها تو خواب شعر می خونه... دیگه فکر کنید تو دستشویی در هنگام قضای حاجت چه شب شعری راه می اندازه.آخ

 گاهی واقعا غیر قابل تحمل می شه و آدم رو به سر حد جنون می رسونه. منو باباش مدتهاست که داریم خودسازی می کنیم که اینجور مواقع قدرت تحمل و کظم غیظ رو به سر حد اعلی برسونیم. ولی گاهی دیگه پیمانه پر می شه و اونی می شه که نباید بشه.کلافه

 در کل بچه بامرامیه و مهربون و با منطق هستش. ولی خوب گاهی وقتها هم اونجوری میشه که حرص آدم رو در میآره.

 غذا خوردن بلکل تعطیله. می تونه یکهفته فقط و فقط با نون و پنیر زندگی کنه. هر کاری می کنیم نمی تونیم لذت و اهمیت برنج و گوشت و مرغ خوردن رو براش تشریح کنیم.

 از آبان ماه که رفته مهد تقریبا نیمی از هر ماه رو مریضه و وبال گردن عمه های مهربونشه... اونا هم از خدا خواسته پارسا رو می برن خونشون. عمه ها عاشق پارسا هستن.

 راستی یادم رفت که بگم عمه کوچیکه هم عقد کرده... پا قدم پارسا برای جفت عمه هاش که پرستارش بودن، خوب بوده و بختشون رو باز کرده. حالا سپردیم که هر چی دختر دم بخت و بی شوهر تو درو همسایه و فامیل هستن رو بیارن چند روزی پرستار پارسا بشن تا بختشون وا بشه قهقهه

 ---------------------------------------------------

اینم یک سری از شیرین زبونیهای پارسا

1- چند وقت پیش موقع رفتن به خونه عمه جونش ، به کتابهای داستان و دفتر نقاشیش اشاره کرد و گفت: مامانی جزوه هامو بده ببرم...   اولش، من و باباشتعجب بعدش دوتایی رفتیم سراغش و بغلبغلماچماچ

((بچه ای که مامان و باباش دانشجو باشن، این می شه دیگه))

-----------------------------------------

2- چند روزه که من رانندگی می کنم و این بچه حسابی شاکی هستش که چرا سرجای باباش نشستم.

دو روز پیش ، صبح که بیدار شد ...مشغول پوشیدن لباسش بودم که با یه حالت شاکیانه ای به من گفت: اِ ... مگه تو مهندس هستی که می خوای رانندگی بکنی؟

من : مامان جون ...من که هنوز تصمیم نگرفتم امروز رو رانندگی بکنم. در ضمن منم مهندسم دیگه... فکر کردی فقط بابات مهندسه؟ عصبانی     باباش: نیشخند

کمی فکر کرد و بازم گفت: اِ خوب مگه تو عینک داری که می خوای رانندگی بکنی؟

من : یعنی من عینک ندارم نباید رانندگی کنم؟یول

------------------------------

دیروز صبح اومده سراغم... منم مشغول جمع آوری وسایلش برای مهد بودم. هی گیر داده بود که بیا ماشین تریلیم رو نگاه کن... بیا دودکشش رو ببین.

منم میگفت: الان می آم ...الان

تا دید باباش از دستشویی اومده بیرون... رفت سراغش و گفت: بابا... بیا ماشین تریلیم رو نگاه کن... بیا دودکشش رو ببین.

باباش گفت: پسرم...اجازه بده جورابم رو بپوشم و بیام ببینم.

با یک حالت شاکی و تهدید آمیزی بهش گفت: زود بیا دیگه...مگرنه می رم به مامان نشون می دماااااااااااااااااااااز خود راضی

-------------------------------------------

امروز صبح باباشو مجبور کرده که بشینه پشت فرمون... بعد به من امر فرمودن که بیا پیش من بشین.

بهش میگم: آخه چه ایرادی داره من رانندگی بکنم؟

یه نگاه عاقل اندر سفیه به من کرد و گفت: فقط آقایون رانندگی می کنن. خانوما بلد نیستن رانندگی بکنن.

منتعجبعصبانی

باباشنیشخندتشویق

اگر بخوام در مورد حرفایی که بین پارسا و من و باباش ردوبدل می شه صحبت کنم ...مثنوی هفتاد من می شه... البته بعضی از گفتگوها هم کاملا بی ادبیه و اگر اونا رو بنویسم دیگه اینجا رو از فردا نخواهید دید. پس فعلا بیخیال می شیم.

------------------------------------------------------------------------------------

13 بهمن یه سر رفته بودیم زنجان... بیشتر برای برف بازی رفته بودیم. این دوتا عکس رو الحساب داشته باشد. تا بعدا بیام مفصل عکس بزارم.

پارسا در روستای  پدری (مشکین)

/ 17 نظر / 33 بازدید
نمایش نظرات قبلی
نسیم

کارن و گواهینامه اش ...

فمنیست

سلام واقعا چ مادر پر حال و حوصله ای ، خوش به حال آقا پارسا! به منم سر بزنین خوشحال میشم......قربان شما[خداحافظ]

نازنین

سلام عزیزم خوبید؟ تبریکککککککککککککککککککککککک ..ارشد قبول شدید بابا ای ول للللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل ببخشید رویا جان بعد از دو ترم فهمیدم روی گل پارسای عزیزم را ببوسید

گل پسر

..ღ♥ღ ..ღ♥ღ ..ღღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ ...ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღ♥ღღ .......................ღ♥ღ ...........ღ♥ღ...ღ♥ღ ...........ღ♥ღ ...........ღ♥ღ.........ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ..ღ♥ღ.......ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ......ღ♥ღ.....ღ♥ღ.....ღ♥ღ ...........ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ ......ღ♥ღ ...........ღ♥ღღ♥ღ♥ღ♥ღღ♥ღღ♥........ღ♥ღ ....................................................ღ♥ღ ..........................@@..@@.............ღ♥ღ ..........................@@..@@.............ღ♥ღ ..............................@@................ღ♥ღ ..............................@@...............ღ♥ღ ................................................ღ♥ღ www.golpesar84.blogfa.com

مامان پارسا

سلام چه عکسای قشنگی. اسم پسر منم پارساست. من وبلاگ شما رو لینک کردم خوشحال می شم اگر شما هم وبلاگ ما رو لینک کنی.

پوکا

خوشحال ميشم بهم سر بزني ونظر بدي[لبخند]

علی

سلام مطالبتون رو خوندم و لذت بردم به روزم با آلبوم " بر نمی گردی " با صدای اسحق احمدی شما رو به شنیدن این آلبوم بسیار زیبا و متفاوت دعوت می کنم . منتظرم :) شاد و موفق باشین

زهرا مامان پارسا

تولدت مببببببببببارک گل پسر. اسم پسر منم پارساهست. خوشحال می شم به وبلاگش سر بزنی و لینکش کنی. مامان گلتم ان شاالله تو درساش موفق و پیروز باشه. من به خوبی می تونم درکش کنم. من و بابای پارسا هم دانشجو هستیم با این تفاوت که ما اینجا هیچ کسی رو نداریم که کمکمون کنه و پارسای ما کوچیکتره.[ماچ][ماچ][ماچ]