خبرهای خوب و بد

٢٣ آبان...  پارسا وارد ٢٢ ماهگی شده... دیگه شمارش معکوس برای دو ساله شدنش آغاز شده... چقدر زود گذشت... انگار همین دیروز بود که من ماههای پایانی حاملگی رو پشت سر می زاشتم و در حال تهیه و تدارک برای مسافر کوچولوم بودم... چقدر دلم برای اون روزها تنگ شده.

دو ماهی که گذشت... پر از خبرهای خوب بود و البته این آخرا بخاطر مریضی همگی، بد.

اول خبرای خوب:

بابای پارسا بالاخره شاخ غول را شکست و تو امتحان دکترا قبول شد و با رتبه اول، چه در کتبی و چه در مصاحبه، در رشته مورد علاقه اش قبول شد. با قبولیش خوشحال شدیم و برای شهریه های سرسام آورش کمی دل نگران ... ولی دل به خدا سپردیم و خودمون رو به جریان آب دادیم... خدا رو شکر

15 آبان عروسی، عمه جون پارسا بود. همون عمه ای که از 6 ماهگی، مسئولیت نگهداری پارسا با او بود... از همین جا براش آرزوی خوشبختی و سعادت در زندگی را از خدواند مسئلت دارم... امیدوارم من و پارسا بتونیم در آینده قدردان این خوبی ها باشیم...آمین.

روز جمعه غروب بعد از پاتختی رفتیم کرج... تا پارسا فرداش پیش زن عموش بمونه و من برای یک کار اداری به تهران برم. شنبه صبح به کمک مترو و با عوض کردن سه مسیر به مقصدم رسیدم...ساعت 12 بعد از تموم شدن کارهام، به مامان فراز کوچولو زنگ زدم تا ایشون زحمت بکشن و منو ببرن تا شرکتشون... خیلی خیلی بهش زحمت دادم... نهار رو پیشش بودم و بعداظهر بعد از کلی اختلاط و صحبت کردن، از ایشون جدا شدم و به کرج برگشتم.

و اما خبر بد اینکه:

 از دوشنبه هفته گذشته پارسا دچار سرماخوردگی شده بود. که به موقع به دکتر رسوندیمش و با دارو و درمان به موقع ، مانع سخت شدن بیماریش شدیم...ولی بیماری سختترش گریبان منو گرفت و از چهارشنبه منو به زمین زد... تا شنبه نای تکون خوردن رو نداشتم. خدا رو شکر که منم رو به بهبودی رفتم و با اینکه سرفه ها امونم را بریده... ولی بازم خدا رو شاکرم که بیماری آنفولانزام در حد همون فصلی موند و به نوع A تبدیل نشد... باباجون پارسا هم از شنبه گرفتار بیماری شد و دو روز تو خونه خوابید... خلاصه این دو هفته اوضاع و احوالی داشتیم که نگو.

این بیماری که تموم شد ... ولی حسرت رفتن بر سر قرار مامانای بهمنی رو به دلم گذاشت... آخه قرار بود که شنبه 23 آبان به مناسبت قبولی مامان مانیا تو کارشناسی ارشد دورهم جمع بشیم. من بخاطر بیماری نرفته بودم... ولی دوتا از مامانا اومده بودن که دیدنشون بزور میسر میشه... یکیشون مامان تربچه ها بود که از انگلیس اومده بود و من بازهم موفق به دیدن روی ماهش و تربچه نقلیش نشدم...

--------------------------------------------------

واما تعریف عروسی عمه جون پارسا...

روز سه شنبه بودکه عمه پارسا به من زنگ زد و ازم خواست که برای یخچالش کیک و چند نوع ژله درست کنم ... تا فک و فامیلهایی که برای دیدن خونه و جهیزیه اش می رن ... ببینن و به به و چه چه کنن ... در حقیقت یه چیزی تو مایه های چش و چال درآوردن فامیل شوهر آینده.

روز چهارشنبه ، ساعت 3:30 که از اداره اومدم... بعد از خوردن نهار ، پارسا رو خوابوندم و رفتم آشپزخونه سراغ هنرنمایی. حالا دست رو هرچی میزارم تو خونه ندارم. تخم مرغ یک عدد داشتم... ژله هام تموم شده بود و کافی نبود...آرد به اندازه یک لیوان برام مونده بود. داشت اشکم درمیاومد... با کمترین وسایل شروع کردم... ولی برای بعضی از کارهام نیاز داشتم که تخم مرغ و ژله های رنگی داشته باشم...خلاصه با کلی سرو کله زدن و قربون صدقه رفتن جناب همسر، که ایشون هم ساعت 10 شب وسایل رو به دستم رسوندن...اون شب ساعت 1 شب کارم تموم شد.

روز پنج شنبه 15 آبان ،پارسا رو بردیم خونه عمه بزرگه تا عمه کوچکترا به قروفر و آرایشگاه و آتلیه خودشون برسن... منم که خسیس...دلم نیومد اون روز رو مرخصی بگیرم... قصدم این بود که ساعت 10:30 از اداره مرخصی ساعتی.  ولی با همکاری که اداره با نمود... من ساعت 13 با عجله از اداره خارج شدم. پس از تحویل گرفتن پارسا با عجله برگشتیم خونه و کیکها و ژله ها رو به خونه عروس خانوم بردم. پس از خوردن ناهار به آرایشگاه رفتم... ساعت 5 از آرایشگاه برگشتم خونه... عموهای پارسا و داداش کوچیکم با خانومش خونمون بودن... ساعت 7 خودمون رو به تالار رسوندیم... دل تو دلمون نبود که عروس خانوم رو ببینیم. ساعت 8 عروس خانوم خوشگل ما ، تشریف فرما شدن. پارسا با تعجب به تک تکمون نگاه می کرد و از اینهمه تغییر تو قیافه هامون متعجب بود... مخصوصا عمه هاشو از روی صدا شناخت و رفت تو بغلشون...در تمام مدت مهمونی رو میز نشسته بود . اصلا و ابدا منو اذیت نکرد و شامش رو هم زن عموش بهش داد... جالب بود که نصف دیس غذای زن عموش رو خورده بود (اندر عجایب اون شب) پایان مهمونی به سمت خونه بابای داماد رفتیم تا یک بزن و بکوب مختلط و خونگی انجام بشه... سپس عروس خانوم رو به خونه باباش بردیم تا پس از بدرقه دعای خیر پدر و مادر به سمت خونشون برن. ساعت 3 صبح برگشتیم خونه... که دیدیم جا برای خوابیدن نداریم...آخه اون شب بیست نفر مهمون شهرستانی داشتم که همشون همونجا خوابیدن... صبح ساعت 10:30 بیدار شدم و برای مهمونا تدارک ناهار دیدم. ساعت 4 بعداظهر باعجله مهمونا رو بدرقه نمودیم و پس از تعویض لباس به پاتختی رفتیم. خدا رو شکر که در کل عروسی خوبی بود... ولی خستگی اون عروسی تا یک هفته تو تنم بود.

اینا عکسای هنرنمایی های من برای عمه جون پارسا:

اینم تنها عکس خوبی که تونستیم از پارسا تو شب عروسی ،بگیریم

پارسا و پسرعموش امیرحسین

/ 6 نظر / 9 بازدید
غزالمامان رونیکا

الهی همیشه خبرهای خوب باشه....و تنتون از مریضی دورررررررررررر....قبولی همسر انشالله با خبر بورس شدنش....خوشحال ترتون بکنه .... هنرنمایی هایت هم حرف نداشت....مخصوصا ژله های رنگارنگت....دست مریزاد.....بوسسسسسسسسسسس منتظر اونهای دیگه که قولش رو دادی هستیمممممممم..بوس

مامان غزل

منم همونی که غزال جون گفت[زبان][نیشخند][قلب]

مامان مانیا

من هم همونایی که دو دوست گرامی ذیلا مطرح نمودند[تایید]

پریسا(خانه کودکی)

خدا کنه همیشه خبرای خوب باشه .....هنرنماییت هم عالی بود راستی اون قرار وبلاگی که گفتی کی بود ...اخه نوشتی 23 بهمن؟؟؟

پسر عمو

[نیشخند]من اینقدر هم زشت نیستم تقصیر دوربین اخه اینم وسیله هست که اختراع کردن من که زشت افتادم ولی پارسا خیلی خوشگل افتاده

سارا موسوی

خیلی خیلی عالی[نیشخند][گل]