بازگشت پس از چند روز

من خیلی وقته که نبودم. امروز صبح بعد از یک غیبت صغری اومدم اداره.
روز یکشنبه 15 دی ظهر ، وقتی رسیدم خونه با سرفه های وحشتناک پارسا مواجه شدم. با سرفه ای که با صدا بود(نشان از خرابی سینه). کمی تب هم داشت. بلافاصله پارسا را بردیم دکتر براش آموکسی سیلین و شربت سرماخوردگی و استامینیفون تجویز کرد. شبش که برام مثل شب یلدا شده بود. از ساعت 10 شب تبش بالا رفته بود. تا 6 صبح یکسره در حال پاشویه کردنش بودم. خودشم تا صبح نمی خوابید. فقط ناله و گریه می کرد. پاشویه کردنشم برای خودش حکایتی داشت. پارچه های خیس را از روی پیشونیش یا از رو دست و پاهاش برمی داشت و پرت می کرد. خلاصه صبح تبش پایین اومد و من هم مثل مرده ، از زور خستگی غش کردم. عمه جون پارسا (خدا خیرش بده) مواظبش بود. تا ظهر خوابیدم... از اداره هم تند تند زنگ می زدن که چرا نیومدی.
بعداظهر بابام با گریه بهم زنگ زد که مامانم در حالت احتضار (آخه مادربزرگم 100 سالش بود) هستش و اگه می تونی بلند شو بیا شمال... منم حال پارسا رو براش تشریح کردم و راضیش کردم فعلا تا وقتی جدی نشده نرم اونجا.
روز تاسوعا صبح همش حالم بد بود و گریه می کردم. آخه مادربزرگم خیلی مارو دوست داشت و خیلی بین ما و دیگر نوه هاش فرق می زاشت ... همش گوشم به تلفن بود ، چون منتظر خبر بودم. حوالی ظهر برادر بزرگم زنگ زد که مادربزرگم فوت کرده... دیگه نتونستم آروم بشینم... شوهرم هم منو مجاب کرد که با پیچیدن بچه تو پتو و با در نظر گرفتن کلیه مواد گرمایشی و دارو ها بریم شمال... به همراه مادرشوهرم رفتیم شمال.
البته به مراسم تدفین نرسیدم... ولی از این خوشحال بودم که مادربزرگم ظهر تاسوعا و در حضور چند هیت سینه زنی و با کلی تشریفات به خاک سپرده شد.
اون شب خیلی دلشوره داشتم... همش منتظر خبر بدی بودم. صبح عاشورا ساعت 4:30 صبح زنگ خونه داداشم را زدن... با گریه های داداشم فهمیدیم که در سوگ عزیز دیگری نشستیم. پسر دایی عزیزی که با مبارزه 7 ماهه با سرطان ، نتونست مقاومت کنه و در سن 39 سالگی فوت کرده بود. روز عاشورا خودش حکایت دیگری بود...
گاهی فکر می کردم صحنه عاشورا بر پا شده... ظهر عاشورا همراه با دسته های عزاداری که از روستاهای مختلف به امام زاده اومده بودن... نماز میت دقیقا در ظهر عاشورا، با خیل عظیم جمعیت... صحنه ای بود که فکر کنم هرگز از یادم نره...
خدا به زن جوانش و تنها دختر 14 سالش صبر بده.

--------------------------------------

من از پریروز به شدت سرما خوردم. حتی برای امروز استعلاجی داشتم. ولی با توجه به مرخصیم تو دوشنبه و پنجشنبه ترجیح دادم بیام اداره.
این سرماخوردگی را هم از آقا پارسا هدیه گرفتم. آخه از بس تو صورت من عطسه کرده.
راستی پارسا هنوز خوب نشده. چون تو این چند روز نتونستم خیلی بهش برسم و داروهاشو سر موقع بدم.

/ 0 نظر / 7 بازدید