از دو روزپیش،  عمه جون پارسا ، استعفاشو نوشت.

 من و بابا جون پارسا دیروز صبح راه افتادیم دنبال مهد کودک... یک مهد کودک خیلی خوب گیرمون اومد... خدا رو شکر که تابستونه و سرش داره خلوت می شه... خیلی راحت پذیرش کردن... یک مهد کودک بزرگ با بیش از 20 اتاق مجزا و سه سالن بزرگ با پرسنل خیلی زیاد... گروه های سنی رو جداد جدا کردن و هر کدومو تو یک اتاق با یک مربی گذاشتن... اتاق پارسا 8 تا کودک 11 ماه تا 15 ماه داره.
منم دیروز مرخصی گرفتم و با پارسا رفتم اونجا... بچم 1 ساعت بازی کرد و کلی بهش خوش گذشت... ولی بعدش به من چسبیده بود و نمی خواست تو اتاقش باشه... خلاصه منم هر چند دقیقه باهاش بازی می کردم تا با اونجا عادت کنه... ساعت 12 آوردمش خونه...
قرار شد که بعد از این باباش ببردش و بیاردش... چون نزدیک اداره ایشون هستش... منم راهم خیلی به اونجا دوره... 
--------------------------------

امروز صبح زود بیدار شدم...وسایلش رو آماده کردم .سیب زمینی و تخم مرغ آب پز و میوه براش گذاشتم... بردمش حموم ...تمیز و اتو کشیده بردمش مهد کودک.

ولی وقتی دادمش بغل مسئول اونجا...شروع کرد به گریه کردن و من هم بدو بدو اومدم بیرون... 15 دقیقه بعد برای تکمیل مراحل ثبت نام رفتم تو مهد ... صدای گریه پارسا رو شنیدم... مربیشم هی داشت تکون تکونش می داد و هی براش شعر می خوند...چند تا از کوچولو ها هم پا به پای پارسا گریه می کردن... دلم گرفت... دلم می خواست برم و اونو از مربیش بگیرم و بیارمش بیرون...جگرم آتیش گرفت. ولی عقل بهم می گفت که صبر کن... این وضع ، تا کی باید ادامه پیدا کنه؟؟؟؟؟ درست می شه.

خلاصه با ناراحتی اومدم بیرون...تا اداره گریه کردم... ساعت 8 زنگ زدم حالش کمی بهتر بود...ساعت 12 زنگ زدم...گفتن که آرومه و مشغول بازی با بچه هاست.

خدا کنه پارسا بتونه به اونجا عادت کنه ...خدا  به من هم شکیبایی بده تا بتونم این چند وقت را تحمل کنم ...خدا پشت و پناه و حافظش باشه... آمین