کو ساغر و                       کو ساقی

دوری به سر اومد              از او خبر اومد

چشم و دل من روشن       شد کلبه دل گلشن

وا کن در ایوون                  کو گل واسه گلدون

دیدی سر ذوق اومد           با شادی و شوق اومد

زاری نکن ای دل               شیون نکن ای دل

این لحظه دیداره               پایان شب تاره

غوغا نکن ای دل               بلوا نکن ای دل

----------------------------------------------------------

امروز صبح از ساعت 7:30 رفتم زایشگاه.هنوز تو هفته39 هستم. ولی خانوم دکتر گفتن بیا تا هر چه زودتر تکلیفت مشخص بشه. آخه کیسه آبم خیلی پر بود و هر لحظه احتمال پاره شدن داشت.من و عمه معصوم و بابا رضا اومدیم زایشگاه.همه لباسام و موبایل را ازم گرفتن و آخرین سفارشها رو به عمه معصوم کردم و وارد بخش شدم. اونجا صدای فریاد مامانا می اومد... بعضی التماس می کردن، بعضی ماماناشون رو صدا می کردن ، بعضی ها هم شوهراشون رو صدا می کردن و بعضی هاشون دست به دامن ائمه شده بودن... ناخودآگاه گریه ام گرفته بود.

پس از معاینات اولیه، خانوم دکتر دستور دادن که سرم به همراه آمپول فشار بزنن.دلم همش  پیش مامانم و بابا رضای عزیز بود که می دونستم هر دوتاشون خیلی نگران و دلواپس هستن.از صبح صبحانه نخوردم. چون می ترسیدم کارم به سزارین بکشه... دختر عمه جاریم که یکی از پرستارای اونجا بود ، اومد به دیدنم...کلی هم سفارش منو کرد.تا ساعت 12:30 روی تخت بودم و به جنب و جوش پارسا نگاه می کردم. انگار بچم فهمیده بود که وقت اومدن فرارسیده... لگد زدن هاش به اوج خودش رسیده بود.تند تند ماماها می اومدن و وضعیت منو چک می کردن. ولی من همچنان نگران بودم. از اینکه هیچ دسترسی به بیرون ندارم... دلنگرانم کرده بود. هر چند می دونستم که دقیقه به دقیقه از حال من باخبر می شن.

ساعت 1:30 بود که کیسه آب را پاره کرده بودن. حالا دردهام داشت زیاد می شد... ولی هر مامایی که می اومد بالا سرم... می گفت زایمانت تا شب یا فردا صبح طول می کشه. نمی دونم چرا آروم نمیشد دلم... همینجوری دلواپس... زیر لب دعا می خوندم... هر سوره ای که بلد بودم را می خوندم... از خدا می خواستم که خودم و بچم سالم از اینجا بیرون بریم. خانوم دکتر هم تو فواصل 1 ساعت به یک ساعت بهم سر می زد. سفارش منو به ماماها کرده بود که حتما بهش گزارش بدن ( خودش اکثرا تو اطاق عمل مشغول سزارین بود). ساعت 3 بود که یکی از ماماهایی که مسئول چک کردن وضعیت من بود، رفت و مسئول اونجا را آورد... هی دستشون را می زاشتن رو شکم من و بعد از چند دقیقه که می گذشت یک چیزیایی رو یادداشت می کردن. چند باری این کار را ادامه دادن. بعدش یک دستگاه اوردن و گزاشتن رو شکم من و اون دستگاه شروع کرد به مونیتور کردن قلب جنین... چشمم به خروجی دستگاه بود و به نمودار سینوسی که روی یک کاغذ کشیده می شد. خیلی نمودار منظم نبود. همون موقع خانوم دکتر اومد بالا سرم. به نمودارها یک نگاهی کرد و بلافاصله دستور داد که منو آماده کنن برای سزارین. حالم گرفته شد... آخه من خیلی دوست داشتم که طبیعی زایمان کنم. از دکترم پرسیدم: چی شده؟؟؟؟؟؟؟   اون گفت که جنین در وضعیت بدی قرار گرفته و دچار افت ضربان قلب شده. احتمال خفگیش زیاده.

خلاصه ما را به سرعت برق وباد بردن به سمت اتاق عمل... خیلی حالم بد شد. ازون لامپ ها و از اتاق سرد خیلی خوشم نیومد... داشتم می لرزیدم یکی از پرستاران اونجا به من گفت که تو فامیل فلانی هستی (منظورش دختر عمه جاریم بود ). خیلی سفارشت را کرده، پس اصلا نگران نباش... متخصص بیهوشی منو رو تخت نشوند و یک آمپول خیلی دردناک تو کمرم زد... خیلی درد داشت. بعدش منو خوابوندن...

خدایا کمکم کن... خدایا من و این طفل را در پناه خودت نگه دار... خدای طفلم سالم باشه... خدایا من می ترسم... خدایا خدایا

خانوم دکتر که روی شکمم ماده ضد عفونی ریخت...داد زدم من هنوز بیحس نشدم... هنوز دستتون را رو بدنم احساس می کنم... تو رو خدا الان زوده...همه تو اتاق می خندیدن و می گفتن که ما خودمون می دونیم... نترس.ولی من لرز کرده بودم و هی می گفتم روم پتو بندازید.... صدای بهم خوردن دندونام رو احساس می کردم... خانوم دکتر و بقیه کادر اتاق عمل هی از من سوالات مسخره می پرسیدن و من جوابشون رو می دادم. آخرین بار ساعت 3:48 بود. دیگه چیزی نفهمیدم.

مامان کمرم... بزارید من بلند شم... آخ شکمم...با این فریادا بود که با درد زیاد بهوش اومدم... فکر می کردم با چوب افتاده بودن به جون کمرم... احساس می کردم کمرم از وسط نصف شده..... خدایا مُردم... خدایا نجاتم بده... مامان کجایی؟

مامانم ، دختر داییم ، خواهر شوهرام بالا سرم بودن... دست تک تکشون رو می گرفتم و گریه می کردم و از درد زیاد می نالیدم... بازم چشمام رو هم رفت... نمی دونم چند دقیقه بود...که بازم با آه وناله بیدار شدم. دیدم نی نی کوچولوم تو بغل خواهر شوهرم هستش. بچه را اوردن رو سینه ام گذاشتن. از مامانم پرسیدم ... بچم سالمه ؟؟؟ گفت آره . سالم و سرحال.

خواهر شوهر کوچیکم (عمه معصومه) موبایل به دست ، ازم پرسید اسمش را چی گذاشتی؟؟؟ ما مردیم از کنجکاوی ( آخه به همه گفتم تو بیمارستان میگم)

منم گفتم : سید پارسا

خلاصه خیلی نمی خوام اون روز ، دردش که تا شب ادامه داشت، شیر نخوردن پارسا ، تشنگی طاقت فرسای من ( که تا 3:30 شب اجازه خوردنش را نداشتم) و گریه های پارسا که تا صبح از زور گرسنگی خوابش نمی برد،  چیزی بگم.

خدایا شکرت... به جلالت و بزرگیت شکر

خدایا شکرت که من سالم هستم

خدایا شکرت که پسرم سالم بدنیا امد.

-------------------------------------------------------------

مشخصات پارسا هنگام تولد:

وزن :3:650

قد: 50

دور سر: 35

دور سینه: 34