بزارید از شیطون بلای خودم بگم.

اینقدر تو این بیماری لاغر شده که مرد سبیلوی همسایمون هم دیروز به زنش می گفت چرا این بچه اینقدررررر لاغر شده... ذر ضمن  پای ثابت خونه همسایه ها شده و روزها سرک تو خونه ها می کشه... مخصوصا  همسایه هم طبقه ما ... دیگه تو تمام مهمونیهاشون حاضر هستش. و کل فامیلشون  پارسا رو می شناسن.

 

پریشب با یک حرکت ناگهانی و غافلگیرانه با کمک یک عدد قابلمه  شیشه های میز جلو مبل را آورد پایین... شدت ضربه و صدای شکستن اون به حدی بود که تا چند دقیقه گریه می کرد... منم تو سر زنون بغلش کرده بودم و هی دست و پاهاش را چک می کردم تا خدای نکرده چیزیش نشده باشه. ولی بعد از چک کردن فهمیدم که آقا ترسیدن Image Hosting by Picoodle.com .

دیگه غیر قابل کنترل شده...روزی 100 بار از مبل می ره بالا تا سیم برق تلویزیون و تلفن را از تو پریز بکشه و بندازه پایین... قیافه اش تو این مواقع دیدنی هستش... ابتدا یک نگاه خر کنندگی به ما می اندازه...سپس یک لبخند شیطنت بار و یک هیییییی از ته دل می کشه...سپس سه سوت از مبل می ره بالا... بعد برمی گرده ببینه عکس العمل ما چیه... بازم در حالیکه یک دستش به سیم هستش بر می گرده با همون لبخند و همون صداهای عجیب وغریب که نشان از موفقیت هستش... سیم را از تو پریز در می آره و می اندازه پایین... (پشت مبل) Image Hosting by Picoodle.com

 

تمامی اسباب بازی ها و کنترل های خونه را هم با خودش رو مبل می بره و می اندازه پشت اون... بعدش می آد پایین و مجبورمون می کنه که بریم از پشت مبل درشون بیاریم... پس از پیروزی و بدست آوردشون ... با عجله و خنده و با اون قدمهای بامزه اش فرار می کنه و در همون حالت هم هی برمی گرده و پشت سرش را نگاه می کنه و از ته دل جیغ می زنه.

 

عمه پارسا دیشب التیماتوم داد که اگر فکری برای مبل ها و سیم های برق نکنیم... دیگه نمی آد نگهش داره.

ما هم موندیم بدون تلفن و تلویزیون چکار کنیم یا تو آپارتمان کوچیک، چطوری چینش مبل ها را عوض کنیم.

 

دو هفته ای می شه که اشاره کردن با انگشت را یاد گرفته و همش به اشیاء و آدم ها اشاره می کنه و هی میگه اوم..اوم    یا    اِااااااااااااااااااااا

 

دیگه می دونه کلید برای باز کردن در هستش، پس از بدست آوردن کلید می ره سمت درب وردی و سعی می کنه که کلید را تو جای کلید در فرو کنه ... ولی قدش بهش این اجازه را نمی ده Image Hosting by Picoodle.com

موقع سفره گذاشتن می آد آشپزخونه و با ما وسایل رو می بره تو سفره می زاره... نمکدون...لیوان...زیر قابلمه... بشقاب ...تو این مواقع  مثل آدم بزرگا عمل می کنه... خیلی  جدی می شه... هر وسیله را آروم می زاره تو سفره سپس برمی گرده و دستاشو دراز می کنه تا بعدی رو بدیم تو دستش... بچم فهمیده مامانش کارمنده... می خواد مستقل بار بیاد  .

 

دیشب خونه مامانم برای شام رفتیه بودیم .مهمونشون یک پسر 10 ماهه خوشگل داشتن... بچم با دیدنشون خیلی دمق شد...تا حالا فکر نمی کردم که پارسا هم حسادت بلد باشه...خلاصه خیلی از بچه خوشش نیومد و هی نق می زد و خودشو به من می چسبوند.

free image host