امروز ساعت 2 صبح از خونه به سمت شمال راه افتادیم پارسا هم تو راه همش خواب بود. هر جا که گشنه می شد بهش شیرمو می دادم.

ساعت 8 صبح رسیدیم خونه داییم. شب قبلش همه خانواده ام اونجا بودن...هی التماس می کردن که بیا شمال... همه اینجاییم... منم هی ناز می کردم که نه...نمی شه... حالم خوب نیست...

خلاصه دروازه خونه دایی را که باز کردیم...دختر داییم از خوشحالی فقط جیغ می کشید.

اینقدر ذوق زده شده بود که می خواست از بالای ایوون بپره پایین. تا حالا پارسا رو هیچ کدوم از فامیل ها ندیده بودن... مامان و بابام که از خوشحالی نمی دونستن چکار کنن.

خلاصه... بعد از خوردن صبحانه من و زنداییم رفتیم حموم تا به کمک هم مراسم حموم چله را برگزار کنیم.

تو شهر مادر و نوزاد را به همراه یک نفر زن که باهاش راحتر هستن و دستشم خوب باشه می فرستن حموم. پس از شستشوی مادر و نوزاد ، نوزاد را تو بغل مامانش می زارن و خانومی که همراشونه با یک کاسه کوچولو (طلایی رنگ که آیه های قرآنی داره) 40 بار آب را از بالا سر این دو می ریزه. البته سعی می کنه که به حالت پرت کردن با شه تا کمترین مقدار آب را بریزه.
برای اینکه 40 بار دقیق انجام بشه...از قبل 40 تا سنگ کوچیک جمع می کنن و به ازی هر کاسه یک سنگ می زارن کنار.
بعدشم غسل مولود را انجام می دن. در آخر با سلام و صلوات مادر و نوزاد را می فرستن بیرون.
البته قدیما تو حموم عمومی (خزینه) این کار ها انجام می شد. و همراهان بیشتر بودن تا مادر و نوزاد را تا خونه همراهی کنن.
غسل چله پارسا را همین جوری برگزار کردیم... با کل جزئیات.

بعد از حموم احساس سبکی می کنم...خیلی برای روحیه من تاثیر داشت.
این کارها وقتی سنتی انجام بشه یک روحیه دیگه ای به آدم می ده.
-------------------------

امروز مراسم عقد پسر یکی از خاله هام با نوه خاله دیگرم تو همین روستا برگزار می شه... هورا... پارسا اولین باره که تو جشن شرکت می کنه.