امروز حالم خیلی خیلی خوب بود.

همه وسایل و ساک بیمارستان را چک کردم تا ببینم که  همه چیز آماده هستش؟

کمی دلشوره دارم. غروب برای خداحافظی اول خونه پدر شوهرم رفتم. بعدش یه سر پیش خانواده ام رفتم. مامانم خیلی نگران بود. آخرین لحظه که می خواستم ازش حلالیت بطلبم گریه اش گرفت... آخه من اعتقاد دارم که فردا سرنوشت من معلوم نیست.پس بهتره که کینه ای از من تو دل دیگران نباشه... بعدش با خواهر شوهرم و بابا رضا رفتیم حرم حضرت معصومه... هوا ابری و بوی بارون می اومد... ساعت 11 شب بود و دیگه حرم داشت خالی از زائرین می شد. رفتم کنار ضریح نشستم... انقدر خلوت بود که چسبیده به ضریح ، زیارت نامه خوندم... خیلی گریه کردم...سلامتی خودم و طفلم را از حضرت معصومه درخواست کردم. بعدش از یکی از خادمین خواستم یک تکه از پارچه های دخیل بسته به ضریح را بمن بده.

رفت و با چند تکه نخ پارچه ای که پر از گره بود برگشت... همون لحظه نیت کردم و یکی را بستم به دور بازوم...

خلاصه یک روحیه ای گرفتم که نگو و نپرس... وقتی از حرم اومدیم بیرون 12 شب بود... بارون هم ریز ریز می بارید... شوهرم و خواهرش شروع کردن به دویدن به سمت پارکینگ ماشین... یک لحظه یادم رفت که من تو چه وضعیتی هستم... منم دنبالشون می دویدم. هر دو شون با تعجب برگشتن و به من که با سرعت می دویدم نگاه کردن... تو دلم گفتم : اینا چرا اینجوری نگام می کنن... تا وضعیتم به یادم بیاد ... به اونا رسیده بودم. خودم از این انرژی که گرفته بودم متعجب شدم.

وقتی برگشتم اول از همه ، قفلی را که بابام برای جلوگیری از سقط جنین (ماه دوم) برام بسته بود را باز کردم.

الان هم وقت خوابه... خدایا یعنی این آخرین شبی هستش که پارسا کوچولوم تو شکم منه... دلم برای این روزها حتما تنگ می شه.