پارسا کلا با هیچ اسباب بازی میونه خوبی نداره... از خرس و عروسک خیلی خیلی بدش می اد.
فقط توپ دوست داره یا اسباب بازی کوچیک، تا بتونه گازشون بگیره.
بهترین بازیش با وسایل تو کابینت هستش.
یک کابینت پر از شیشه های مختلف ( ادویه... سبزی خشک... مرباجات...) دارم که پارسا می تونه 2 ساعت، بی وقفه با اینا بازی کنه . سیصد مرتبه اینا رو می زاره تو کابینت بعدش می اندازه پایین... تازه شیشه های کوچیکتر می رن زیر کابینت...که اونم تو آشپزخونه دراز می کشه و دستشو می بره زیر کابینت تا اونا رو برداره.
هر شب 4 تا شیشه کوچیک را من از زیر کابینتها (دست پارسا نرسیده) جمع میکنم.
کل قابلمه ها و آبکشهای کابینت را می اره بیرون و باهاشون سمفونی اجرا می کنه.
کلیه کابینتهای درب شیشه ای که ظروف چینی و کریسال داره را با چسب پهن ، مهر و موم کردیم.
می ره تو اتاق خواب سراغ میله لباسها... دونه دونه لباسهای خیس را می اندازه پایین و باهاشون بازی می کنه.
یا می ره سراغ جاکفشی ، کفشها و واکس را می آره پایین.
کلا عشق اشیا مختلفه... تلفن و کلیه کنترل های خونه خراب شده و دیگه کار نمی کنه.
ما برای استتار شومینه میز و صندلی گذاشتیم تازه گی یاد گرفته کنار میز می ایسته واسباب بازی هاشو پرت می کنه تو شومینه... دیروز یک عدد توپ جز تلفات این بازی بود.
عشق موس و نوت بوک هستش. روی کیف های کنار میز کامپیوتر می ره بالا تا دستش به موس برسه.
قاتل جزوه های من و باباش و عمه جونش هستش...
از دستشویی نمی گم که دل همه خوووونه... هنوز به دستشویی رفتن ما آلرژی داره... هر کی بره ناراحت می شه و گریه می کنه و اینقدر به درب دستشویی می کوبه تا طرف بیاد بیرون.
عاشق دالی بازی هستش.از روروءک اصلا خوشش نمی آد... چون حکم زندان را براش داره...
برای بدست آوردن هر چیزی قهر می کنه... سرش را می زاره لای دو تا پاش رو زمین... هی بلند می کنه تا ما را نگاه کنه اگر ببینه هنوز ما نمی خواهیم بهش بدیم این کار را تکرار می کنه. می تونه در عرض یک ثانیه اشکهایی به پهنای چند میلیمتر از چشماش خارج کنه و آنچنان گریه راه بندازه که همه فکر کنن که داریم داغش می کنیم.

از خوابش نمی گم که اونم حکایتی برای خودش داره...اصلا دوست نداره بخوابه.

تا آخرین ثانیه ها در برابر خوابیدن مقاومت می کنه... اگر شبها بیدار بمونیم ، اونم می تونه تا صبح بیدار بمونه.

هیچ وقت هم نمی گه که گشنمه... تا وقتی که غذا تو دست ما نبینه یا شیشه شیر را نبینه... از گرسنگی شکایت نمیکنه... تازه با دیدن غذا یادش می آد که گرسنه هستش...حالا از پاهای ما آویزون می شه و اینقدر گریه می کنه تا غذاشو بزاریم تو دهنش.

وای دیگه چی بگم ...به هر کی می گم ... می گن اقتضای سنشه... این شیطنت نیست... کار یک بچه سالم هستش