ديروز روز تعطيل ما بود. بعد از مدتها تونستيم آشپزخونه را بشوريم. چشمتون روز بد نبينه...خونه تبديل به بازار شام شده بود. تا شب داشتيم مي شستيم و مي رفتيم. پارسا كوچولو هم فهميده بود كه روز كاره...آخه اصلا تو دل مامانيش وول نخورد. ساكت نشسته بود سر جاش...عوضش مامانيش كلي كار كرد.

امروزم كلي كار دارم كه بعد از اداره بايد برم انجام بدم... پرده ها هنوز موندن. شيشه ها را هم بايد پاك كنيم. نمي دونم چرا خوابم مي آد...