من روز سه شنبه به یک سمینار دعوت بودم. از ساعت 8:15 تا 12 . منم به اداره اعلام کردم که عمرا بر گردم.
خلاصه من ساعت 9 رفتم ، ساعت 10 با عجله برگشتم خونه مامانم( آخه ناهار مهمون داشت)
پارسا کوچولو هم پیش باباش بود.
مهمونی مامان خیلی خوب بود و خیلی خوش گذشت.
دیروز صبح که بیدار شدیم ، با عجله پارسا کوچولو را با باش فرستادم حموم. آخه بچم دیروز مهمون داشت.
یکی از همسایه ها زنگ زد که بیاد عید دیدنی.
منم با شرم و کلی خجالت گفتم که آقای موسوی حموم هستن البته بلافاصله اضافه کردم که پارسا رو برده بشوره
خلاصه اینا تا از حموم در بیان، من 100 بار مردم و زنده شدم. عوضش آقا پارسا (بزنم به تخته) خیلی تر و تمیز و خوشگل شده بود.
تا ظهر چند نفری اومدن دیدنمون. ناهار هم مامانم اینا خونمون بودن. غروب هم رفته بودیم خونه بابابرزرگ پارسا. هر کی از راه رسید، اول سید کوچولو ما را بوسید... خلاصه پارسا دیروز بوس باران شد.
امروز اول صبحی اومدم اداره(چقدر خوابم می اومد)... فکر کنم 7 نفر تو اداره باشن...بقیه رفتن سفر.