امروز بعد از3 روز اومدم سر کار. از پنج شنبه که رفتم خونه...دیگه از خونه بیرون نیومدم. خدا پدر استاندارمون رو بیامرزه، چون شنبه و یکشنبه خانومهای کارمند ادارات را تعطیل کرده بود.امروز هم با کلی سختی اومدم اینجا...اتاقهای اداره هم سرده. خدا کنه هر چه زودتر این برفها آب بشه، چون اصلا دوست ندارم که تو این هوای برفی بچم بدنیا بیاد.
راستی شنبه تولدم بود...خودم هم یادم رفته بود...از جشن و مهمونی خبری نبود. چیزی که خیلی جالبه اینه که 22 دی سال 54 روز عاشورا تولدم بود و امسال هم بعد از 32 سال ماه محرم و دی ماه تقریبا تو یک رنج قرار گرفتن.( 3 محرم) مامانم تعریف می کنه که اون سالی که من بدنیا اومدم ، همین طور برف و سرما بوده.