درباره نویسنده
مامانِ پارسا
سید پارسا در تاریخ 23 بهمن 86 بدنیا اومد. این وبلاگ تقدیم به او که ثمره زندگیمه و پیوند بین من و باباش. می خوام خاطراتش را در اینجا ثبت کنم تا در آینده آنرا بخواند
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
صفحات اختصاصی
  • کلئوپاترا استراتان، خواننده سه ساله
  • آهنگهای مورد علاقه من
  • فتوشاپ و ترفندها
  • پارسا در حال بیدار شدن
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • تیر ۸٧
  • اردیبهشت ۸٧
  • فروردین ۸٧
  • اسفند ۸٦
  • بهمن ۸٦
  • دی ۸٦
دوستان من
  • آراد كوچولو
  • ارشيا- بهونه زندگي
  • الهه ناز
  • آلينا مخمل من
  • امير پارسا
  • آهنگ هاي منطقه کجور و نور
  • برای پسرم پارسا
  • پرهام كوچولو
  • پيمان و پريا (غنچه هاي زندگي)
  • تربچه هاي مامان
  • جوجو هستي
  • خاطرات مانیا
  • خانه کودکی من
  • دختر ریزه من
  • رومی جون
  • رونیکا؛اولین ثمره عشقم
  • سارینا دختری از بهشت
  • سامیار ناز نازی
  • سهند کوچولو
  • سینا مرد کوچک
  • طاها ني ني عسل ما
  • طب آزما
  • عرفان كوچولو
  • فراز مامان
  • فرید پسر من
  • كياراد
  • مانا و مانيا
  • مدل لباس مجلسی و ارایشی
  • مليكا كوچولو
  • ملیسای مامی
  • من وفنچم آراد
  • هلنا جون
  • يكتا دخترم
  • اخبار فناوری اطلاعات
  • شبکه اجتماعی بهشت من
  • باشگاه مدیران و متخصصان
کدهای اضافی کاربر



اخبار دانشگاه مقاله | مقالات | تحقیق | حقوقی | رایگان - بيش از1500مقاله وتحقيق رايگان دنیای کدهای جاوا اسکریپت
آقا پارسا گل پسر مامان
عکسهایی از سفر آخرمون به شمال در تاریخ 12 مرداد
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٦/۳

این عکسهای  ییلاقمون هستش. نامش برکن  و از خوش آب و هواترین محلات کجور یا به عبارت بهتر بهشت آن دیار می باشد. امیدوارم از دیدن مناظرش لذت ببرید.

یک نما از روستا

آپلود سنتر عکس ایرانیان

 خونمون تو ییلاق Megapic.ir

حیاط خونمون Megapic.ir

یک نما از ایوون خونمون (عاشق این چمن زار هستم و خاطرات زیادی ازش دارم) آپلود سنتر عکس ایرانیان 

  یک نمای دیگر از روستا آپلود سنتر عکس ایرانیان

پارسا و باباش آپلود سنتر عکس ایرانیان

اینم آقا پارسا و دختر داییم شکیلا

آپلود سنتر عکس ایرانیان

آقا پارسا

Megapic.ir

نظرات ()



عکسهای سفر 18 تیرماه - زنجان و تبریز
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٥/٢٤

روز 18 تیر - یکی از باغات اطراف روستای بابایی پارسا

 

اینجا پارسا پاهاش سوخته بود. تو آب چشمه گذاشت تا سوزشش کم بشه

 

اینجا زنجان- کنار سد گاوازنگی

 

 

 

20 تیر- تبریز کنار باغلار باغی

 

 

 

 

 

تبریز- ایل گلی

 

 

شب که از تبریز برگشتیم. تو زنجان جغور بغور خوردیدم

 

نظرات ()



سفر به زنجان تیرماه 89
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٤/۱٦

آخر خرداد ماه یه سفر سه روزه به شمال داشتیم. همسر جان  چهارشنبه و پنج شنبه تو گلستان ماموریت داشتن و عملا ما خونه نشین بودیم . متاسفانه نتونستیم تو این چند روز به جنگل و دریا سر بزنیم. همش ازین خونه در می اومدیم و وارد خونه فامیل دیگری می شدیم.

فقط روز جمعه 28 که می خواستیم برگردیم. حد فاصل روستامون تا نوشهر... کنار جاده وارد یه کوچه ساحلی شدیم. کمی عکس و فیلم از پارسا گرفتیم.

-------------------------------------

بازم روز پنج شنبه 3 تیرماه عازم زنجان شدیم.

 

 شب به روستای همسری رفتیم و در پناه لحاف شب رو به صبح رسوندیم. صبح ساعت 7 تو ایوون خونشون لرزیدیم و صبحونه نوش جان فرمودیم.

بچه گربه من ... بعد از خوردن صبحانه و شیر

 

ساعت 10 ماشین نیسان کرایه کردیم و عازم روستای بعدی به نام گلچین شدیم. مسیر این روستا خاکی و پرپیچ و خم هستش. شیبهای تند جاده اجازه رفت و آمد رو به ماشینهای سواری معمولی نمی ده. برای تردد نیاز به نیسان یا پاترول (کلیه ماشینهای شاسی بلند) هستش.

پارسا پشت نیسان نشسته منتظر بقیه هستش

 

تو باغ - روستای گلچین

 

در حال خوردن قوره

 

مسیر برگشت

 

مزارع زیبای کنار رودخانه ارمغان خانه

 

 

 

امان از روزی که نخواد باهات همکاری بکنه و بخوای ازش عکس بگیری. نتیجش اینه

 

فردا صبح زود بیدار شد و به همراه بابابزرگش رفت تو کوچه، تا گله گوسفندانی که به صحرا می رن رو تماشا کنه.

 

 

 

 

اینم حسن ختام

نظرات ()



مشهدی پارسا
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٢/۳٠

از زمان تولد پارسا دلم می خواست یه سر برم پابوس امام رضا... هم نذر داشتم و هم بدجور دلم برای زیارت پر می زد. هر دفعه هم با شوهرم می نشستیم تا برنامه بزاریم ، برنامه هامون جور در نمی اومد... بقول معروف امام رضا نمی طلبید.

تا اینکه تو اردیبهشت، همکارم بهم گفت که خواب دیده من می خوام برم مشهد. ناخوداگاه به خودم اومدم و یادم اومد که نذرم رو برآورده نکردم. به همکارای خانوم گفتم که بیاین دسته جمعی بریم مشهد... ابتدا همه نظرشون مثبت بود... ولی تو روزهای آتی ، یکی یکی منصرف شدن. من موندم و یکی از همکارام که هم اتاق هستیم. دل رو به دریا زدیم و برای بلیط هواپیما و تور مشهد اقدام کردیم. پارسا هم بخاطر سنش که از دوسال بیشتر شده بود، شامل هزینه بلیط شده بود. خلاصه روز جمعه 17 اردیبهشت به سمت مشهد پرواز داشتیم. و روز یکشنبه هم از مشهد برگشتیم.

پارسا فوق العاده بچه خوبی بود. در طول سفر برای خوردن اصلا اذیتم نکرد. در ضمن برای رفتن به حرم و مراکز خرید پا به پای من راه می اومد. در کل به این نتیجه رسیدم که سفر با پارسا و بدون باباش خیلی خیلی لذت بخشه  (باباش، بدل نگیر... شوخی کردمنیشخند)

پارسا بعد از سلمونی (شب قبل از رفتن)

پارسا داخل هواپیما ( از تکونهای هواپیما بشدت ترسیده بود)

باغ وحش وکیل آباد

غذا دادن به حیوانان گرسنه باغ وحش

پارسا تو پارک بادی

کوه سنگی

تو حیاط مقبره فردوسی 

عکس آتلیه ای حرم امام رضا

انشالله قسمت همتون بشه... التماس دعا

نظرات ()



قرار مامانای بهمنی در سال 89
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٢/۳٠

مدتها بود که قصد داشتیم با مامانای بچه های بهمن 86 ، یه قراری بزاریم و بتونیم یک بار دیگه همدیگرو ببینیم. بازم طبق معمول مزاحم مامان رونیکا شدیم و ایشون روز پنج شنبه 23 اردیبهشت ، و مکانش رو کیدزکلاب (مجموعه ورزشی انقلاب) در نظر گرفتن.

من و پارسا ساعت 8 صبح سوار اتوبوس شدیم و ساعت 9:30 صبح ترمینال جنوب بودیم. تا ساعت 12 ظهر وقت زیادی داشتیم. بهمین خاطر یه سر به محل کار داداشم زدیم که از دیدن من و پارسا خیلی خیلی خوشحال شد. ساعت 10 دقیقه به 12 به کیدز کلاب رسیدیم. هنوز هیچکس نرسیده بود. اولین نفری که بعد از ما رسید مامان آلینا و دخمل خوشگلش بود. بعد از اون یکی یکی مادارا با دختر و پسرای خوشگلشون از راه رسیدن. خیلی خوش گذشت... مخصوصا به پارسا و بقیه بچه ها که از محیط اونجا و از وسایل بازیش حداکثر استفاده رو نمودن. بعضی ها رو به حالت گریه از اونجا خارج نمودیم... از جمله پارسا.

این عکسها نتیجه زحمات خودم و بقیه مامانا هستش. دست همشون درد نکنه.

رومینای خوشگل

رومینا و یکتای خوشگل 

سینای خوش تیپ و مهربون

 

آتریسای خوشگل

پریای خوشگل

آلینا و باران خوشگل

 

باران خوشگل

آنیتای خوشگل

غزل خوشگل

 

اینم گل پسر،قند عسل خودم  در حال خوردن سیب زمینی با یکتا

برای تصاحب این ماشین ،گریه خیلی از بچه ها رو درآورد

اینجا هم مشغول بازی با کامَیُون و رودر

رونیکای خوشگل که مامانش بدلیل مشغله کاری نتونست بیارتش

اینم گل پسرمون حاج فراز که مامانش نتونست بیاد سر قرار... دلمون برای هر دو تنگ شده.

جای شقایق و دختر خوشگلش آوینا خیلی خالی بود.

جای شبنم عزیز و ترچه هاش هم خیلی خالی بود... البته ایشون لطف کردن و از راه دور زنگ زدن و با هممون صحبت کردن. انشالله تو قرارای بعدی شاهد دیدار این عزیزان هم باشیم

نظرات ()



2 سال و 2 ماه و 2 هفته و 2 روز
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/٢/۸

سلام

خیلی وقته که می خوام بیام اینجا تا دستی به سروگوش وبلاگ بکشم... تار عنکبوتها رو پاک کنم، ولی نمی دونم که چرا نمی شه؟؟ امروز هم 2 سال و 2 ماه و 2 هفته و 2 روزگیش منو کشیده اینجا.

عید امسال زنجان ( 12 فروردین)

پارسا وسط مزرعه کلزا .............. اتوبان قزوین-زنجان (2 اردیبهشت)

پارسا و دختر عموش سارا

تو حیاط خونه بابابزرگ تو روستا

طبیعت زیبای ارمغانخانه چای(رودخانه)

تقدیم به همه کسانیکه به وبلاگم سر زدین

نظرات ()



سال 1389 مبارک باشه
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸٩/۱/۱

سال نو مبارک باشه

سالی خوش همراه با بهروزی و شادکامی برای همه هموطنان عزیزمون باشه.

عشقولانه پدر و پسر بعد از سال تحویل

نظرات ()



آخرین مطلب سال 88
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٩

آخرین روز سال 1388. سالی پربار ، پر از شادی ... وگاهی غصه و غم.
با اینهمه گذشت. نی نی کوچولوی منم داره برای خودش مرد می شه... بزرگ شده شیرین زبون شده...دلش می خواد خودش کارهاشو انجام بده و تو اینجور مواقع می گه: پارسا خودش
دیگه همه شعرها رو با من زمزمه می کنه و گاهی جلوتر از من ، مصرع های بعدیش رو می خونه.

من: یه روز یه آقا           پارسا: خَگوشه

 :رسید به یه بچه           پارسا: مووشه

:موشه                        پارسا: دبید  تو سولاخ

:خرگوشه                    پارسا: گفت آخخخخ

---------------------------------------

پارسا: آقا پُلیشه ز ِنَنگههههههههههه

با دُشمَناااااااا    میدَنگه

ما پُلیشو دوشت دانیم

بِت احتدام می داریم.

---------------------------------------
دیگه خودش غذا می خوره و سعی می کنه که قاشق رو درست تو دهنش بزاره.

دیگه کلمات رو دقیقا درست ادا می کنه... کلیه فعلها رو هم دقیق صرف می کنه... حتی مفرد و جمع رو تو جملاتش در نظر می گیره و مطابق اون فعل معادلش رو بیان می کنه. انگاری پسرمون منتظر دو سالگیش بود تا قفل زبونش کاملا باز بشه.

تا قبل از اسفند ، به دختر همسایمون می گفت: گام گاما (کیمیا)...از اون به بعد که می ره خونشون... مامان کیمیا هر چی التماسش می کنه که بگه: گام گاما... زیر بار نمی ره و در جوابش می گه: خاله، گام گاما  نه  ... کیمیا

تا چند وقت پیش به جارو برقی می گفت: آداگه... حالا اگه کسی بگه آداگه ... می گه: آداگه نه...جاروبرقی

کلماتی که قبلا می گفت ولی حالا درسشون رو می گه:

هپشته (فرشته)

اَ (ارشیا)

حَ (حسن)

هُش (شیر)

خیلی از کلمات رو فراموش کردم... هر وقت یادم اومد اضافه می کنم.

عاشق ماشینه و اسم اکثر ماشینهای تو خیابون رو بلده. تمامی ماشین های پراید ، سمند ، پژو ، نیسان ، کامیون، اتوبوس ، مینی بوس ،ون، پرادو ، جیپ ، وانت و ماشین پلیس رو با هر رنگ و شکل و شمایلی می تونه تشخیص بده و اسماشون رو برای من و باباش  بگه.

تا چند وقت پیش به ماشین های امداد خودرو ها هم می گفت: ماشین پلیش...

تا اینکه این دفعه تو جاده چند باری برای توضیح دادم که کار این ماشینها چیه... خودش چند تایی رو در حال حمل ماشین خراب دیده... حالا هر وقت که میبینتشون؛  می گه: مامانی ماشین خراب ...بچسبه ... بره تعمیرگاه

یه سری کارتهای مختلف اعمم از خودرو ها و حیوانات براش گرفتم . مخصوصا در مورد خودرو ها خیلی جالب برامون توضیح می ده. مثلا: 

تانک ... توپ بره تو سولاخ ، بعد بمب

آمبولانس... آدما مریض، می افتن زمین... برن دکتر، آمپول

آتش نشانی... آتیش روشن می شه ... بعدش آتیش خاموش می شه

لودر... خاک بریزه تو کامیون ... بعد کامیون خالی

تداختور ... (این هیچ توضیحی نداره الا اینکه بچه من اصلا ترک نیستنیشخند)

مدل جدید کامیون سواری

gif maker

 هر ماشینه که براش می خریم، اول می ره سراغ تک تک اجزاش... مخصوصا باک بنزینش... می آد به من نشون می ده و می گه: مامانی ... ماشین بِ زمین بزنه
هر روز کل ماشینها رو به صف می کنه و به ما نشون می ده و می گه: ماشیناااااا بزمین  (یعنی این ماشین ها می خوان بنزین بزنن)
یا وقتی دیگر می گه: ماشینها گاژ (یعنی این صف گازه  ) از بس باباش این بچه رو برده تو صف گاز ... گاهی یکساعت تو صف وایستادن.

صف ب ِزمین و گاژ

gif maker

حسن ختام

30 بهمن براش تو خونمون تولد خانوادگی گرفتیم. کیک تولد شاهکار خودمه. (نخندید...می دونم زشت و بدترکیب شده)

 gif maker

نظرات ()



تقویم 1389
نویسنده: مامانِ پارسا - ۱۳۸۸/۱٢/٢٥

خیلی وقته به اینجا سر نزدم... کلی عکس از تولد پارسا دارم که هنوز وقت نکردم از دوربین تخلیه کنم... دلم می خواد کلی درمورد شیرین زبونیهای پسرم بنویسم... این روزها اینقدر شیرین و دوست داشتنی شده که دلم نمی خواد یک ثانیه ازش دور باشم. ولی چه کنم که مجبورم صبحها بیام سرکار و بعضی روزها بخاطر تمیز کاریهای خونه , پسرم رو از خودم دور کنم...

فعلا مطلب این ماه رو فقط اختصاص می دم به تقویم پارسا ...امیدوارم بتونم تو عید یک پست درست حسابی بزارم.

صفحه اول

 

فصل بهار

 

فصل تابستان

 

فصل پاییز

 


فصل زمستان

 

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »